♥دفــتــــر خــاطــراتــم♥
"دوران کودکی ام را دوست داشتم..ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﺳﺮ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﻢ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﻮﺩ"
 

"ما در تمام طول زندگی مرتبا" با درسهای تازه مواجه می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گدراندن دوباره ی آن هستیم ."

مهم نیست که چه اسمی برایش می گذاریم . مشیت الهی ، ظهور طبیعی رویدادها یا...، مهم نیست که آن را می پسندیم یا از ان رویدادها تنفر داریم ، در هر حال این ، واقعیت زندگی است .

چه مسـولیت بپذیریم و چه نقش یک قربانی را بازی کنیم ، چه بجنگیم و چه از کنارش بگذریم... در هر حال این ، واقعیت زندگی است! واقعیتی که اتفاق می افتد ، واقعیتی که در زندگی همه ی ما به گونه ای اتفاق افتاده است .

 

"به راستی چرا اکثریت ما انسانها تا زمانی که زور بالای سرمان نباشد چیزی را یاد نمی گیریم و باز هم اشتباهات خودمان را تکرار می کنیم ؟!" بخاطر آنکه تغییری در رفتار خود نمیدهیم .

جهان همیشه با اشاره ای خفیف به ما تلنگر می زند و هنگامی که بی اعتنایی ما را می بیند با پتک بر سرمان می کوبد! ... اگر وقتهای زیادی احساس درماندگی می کنیم نشانه ی آن است که به درسهای زندگی توجهی نکرده ایم..! متاسفانه ما یا بهتر بگویم خود من هم معمولا" دوست دارم که مهمترین درسهای زندگی را به تعویق بیندازم !

 

"زندگی کی آسانتر میشود ؟" هیچوقت! اما میتوانیم یاد بگیریم که با زندگی بهتر کنار بیاییم ..

زندگی مثل یک نردبان است . برای صعود به پله ی بالاتر باید پله ای که درآنیم را محکم کنیم . هر وقت در پله ای ماندنی شدیم از خود بپرسیم :" جای پایم را در کدام پله سفت نکرده ام ؟!"

معتقدم که مبارزه ی زندگی به معنای قدردانی از همه چیز و وابستگی به هیچ چیز است !

 

"پیروی از قلب "

اطاعت از قلب به معنی ملایمت و نرمی نیست ! دنیا مکانی خشن است و قوانین طبیعت قوانینی محکم و جدی هستند .

بره ی ضعیف خوراک گرگ می شود ، سرنوشت آدمهای ضعیف هم جز این نیست!

 

""خلوتی برای خود ""

همه ی ما به مکانهای مقدسی نیاز داریم که در آنها از صدای زنگ تلفن و مردم ، یا از روزنامه و ساعت و ... خبری نباشد .. جایی که بتوانیم خیلی از موارد را فراموش کنیم .

این مکان مقدس ، خواه گوشه ای از تخت خواب یا بالکن خانه مان باشد خواه کلیسا ، خواه یک جنگل ، در هر حال مکانی است برای اندیشه و کسب ارامش .

 


| دلنوشته توسط ®گلنوش
|