X
تبلیغات
♥دفــتــــر خــاطــراتــم♥





























♥دفــتــــر خــاطــراتــم♥

"دوران کودکی ام را دوست داشتم..ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﺳﺮ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﻢ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﻮﺩ"

 

 

 

 

" امروز ، قلب هاي پاک در اسارتند! امروزه حتي گل ها هم از وحشت لگد کوب شدن، دق مي کنند"

 

يک جاهايي بيان کردن عقايد ، زندگي را برايم ازين که هست دشوارتر ميکند ! به طوفان هاي بعدش نمي ارزد  ..مخصوصاً در جامعه‌‏اي که زندگي کردن فقط در يک نوع محدود تعريف مي‏‌شود و خارج از آن محدوده مثل راه رفتن روي مين است...

...!

+ يک‌‏وقت‏‌هايي جنگيدن با عقايد مادرم ، نه تنها جواب نمي‏‌دهد بلکه اوضاع را بدتر ميکند .. بايد از آن لبخند‏هاي مصنوعي زد و يک "حق با شماست" گفت و رد شد...

 

 

دلنوشته توسط ®گلنوش

 

 

 به نام خدایی که بی منت مهربانی میکند!

ــ

 بعضی نداشتن ها مهم نیست. مثل نداشتن یک ماشین! یا نداشتن یک خرگوش !   

کسی که خرگوش ندارد علایق خرگوش ها را نمی داند و شناختی از آنها ندارد و اهمیتی هم ندارد.. چون شاید هیچ وقت تا آخر عمرش هم نیازی به آن اطلاعات نداشته باشد. 

ولی بعضی نداشتن ها حسابشان فرق می کند. مثل نداشتن برادر یا خواهر ...

ــ

 

+خداروشکر در عصر معاصر هم داريم کساني را که هنوز نان قلبشان را ميخورند ... و مانند خواهر یا برادر هوایم را دارند...

 

 


 

 

شب است و سکوت...

آرام و بی‌صدا به حال ظلمت دل شب و دل خودم اشک میریزم...

و زیر لب این ترانه را آنقدر تکرار میکنم تا به همان حال خوابم ببرد...

هر جا که آهویی . گم کرده راهش را
معصوم میبینی طرز نگاهش را
آنجا تو یادم کن دوست من . دوست من
آنجا تو یادم کن دوست من . دوست من
هر جا کبوتری با قلب دلواپس
پر میزند اما افتاده از نفس
آنجا تو یادم کن دوست من . دوست من

 
..!
 
 
 
 
 

 

 

پرندگان ِ پشت بام را دوست دارم...
دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم،
.
.
در میان آن‌ها
یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست
که می‌دانم روزی
به آسمان خواهد رفت
و برنمی گردد!!
.
.
من او را
بیشتر دوست دارم...

 
 
 
 
 
 
دلنوشته توسط ®گلنوش

 

 

خواب عجیب و زیبایی دیدم..

ــ

به هر کجا نگاه میکردم سبزی دشت به چشم میخورد ..و صدايي که به گوشم ميرسید "دلنگ دلنگ" زنگوله ی گاوهاي تازه به چرا رفته بود ...

هوس کردم بدوم ميان آنهمه سرسبزي ... و صدا کنم بچه هاي روستا را و برویم به کوه و گياه کوهي بچينیم ...  و گل مينايي از شاخه بچینیم و به موهایمان بزنیم...

ــ

 

اما همین که از خواب بیدار شدم  از پشت پنجره ، شهر پر دودي را دیدم که زمينش سبز نيست ...  نه کوهي هست و نه گل مينايي و نه صداي رودي ... و مرهمي نيست براي زخمهايي که بر دل مردمان شهرش افتاده .

 

 

 

دلنوشته توسط ®گلنوش

 

 

 

*بگذار " سکوت "  قانون زندگی من باشد .. وقتی واژه ها " درد " را نمیفهمند*

...! 

یه وقتایی آنقدر بار دلم سنگینه ... گاهی قد یه کوه میشه ...

که حس میکنم گفتنش اصلا" آرومم نمیکنه ... واسه اینه که سکوت میکنم ...

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 

آدم با همه ی روزهای عمرش زندگی نمیکند ...

آدم با خاطرات بعضی روزهای عمرش زندگی میکند ...

.

.

.

 
دلنوشته توسط ®گلنوش

 

همینطور که داشتم قدم میزدم به طرفم آمد و گفت :

 "چسب زخم هایم را بخر شاید روزی به دردت بخورد"

  اما او هم نمی دانست تمام چسب هایش را هم که بخرم..

  باز جواب زخم های دل من را نمی دهد..

  .

  .

  .

  . 

  خریدم..

  لااقل گوشه ای از زخم های دل او خوب شود!

 

 


 

 

بدون عنوان ...

 

 

 

 


 

خسته ام ...

روزهايي هست که هيچ چيز در من شور زندگي را زنده نمي کند ...

روزهايي هست که از کنار همه چيز و همه کس بي تفاوت رد مي شوم ...

روزهايي هست که نه میخواهم چيزي بشنوم و نه چيزی بگویم ...

اين روزهاي دردناک روحم را شکننده مي‌کنند ...

 "چقدر بايد صبوري کرد براي طي شدن‌شان را نمي‌دانم "

 

 


 

 نه گل گاوزبان ، نه بهار نارنج ، نه دیازپام .. هیچ کدام آرامم نمیکنند!

..!

عمق دل گرفتگي چيست که گمان مي کنم ... دلم يک دنيا گرفته ... و فردا باز دل گرفته ترم !

يک دنيا... دو دنيا.... چند دنيا ؟

.............!!

 

 

دلنوشته توسط ®گلنوش

 

 

گاهی حرف ها گفتنی هستند .. یعنی حرفت را میزنی و خلاص . اینکه فقط یکی بشنود و تو را درک کند .. تو را بفهمد کافیست ..

اما گاهی کار از این مرحله میگذرد .. حرفها نوشتنی میشوند ! آنها را مینویسی .

حرف های نوشتنی ، عمیق ترند .. چرا که نگران عکس العمل هیچکس نیستی .. نگران نیستی که سوءتعبیر بشوی .. از دلت می آید و مینشیند بر کاغذ ..

اما بعضی حرفها نه گفتنی اند نه نوشتنی .. باید قورتشان بدهی از دلت می آید اما قورتش میدهی دوباره میرود توی دلت ..

نمیشود گفت نمیشود نوشت .. فقط و فقط باید فرو بدهی توی دلت و تلنبارشان کنی روی هم ..

" تو بدانی و خدای تو .. " و این درد دارد .. خیلی درد دارد !

اینکه پر باشی از حرف و غصه و دلگیری اما به هزار و یک دلیل ، قورتشان بدهی .. این موقع است که با خودت میجنگی..غصه میخوری و میشکنی ...

 

 

 


 

 

نخواب ! بيدار باش ..


آرام بخشها ، تنها تو را به خواب مي سپارند
به خوابي از بي خبري ،
به خوابي از فراموشي دردهايي که قلبت را سنگين کرده اند و زخمي ..

اما از خواب که بيدار مي شوي
دوباره وسوسه مي شوي
که آرامبخشي ديگر را براي شبي ديگر ، کنار بگذاري

و اين چنين خود را براي خوابي ديگر از بي خبري و فراموشي
آماده مي کني ..

آرام بخشها ، آرامت نمي کنند !!
نخواب ! بيدار باش

هر چند که سخت باشد
هر چند که تلخ باشد !!

 

 

 

دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه ...
حتی با معجزه عشق آسمون آبی نمیشه ...

دست من نیست یه شبایی باد و بارون میزنه به برگ و بارم ...
اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم ...

 

 

 


 

 

پاشو بازم زمين بخور!!!

 

به زانو هايم نگاه مي کنم
جاي زخمي نيست

کودکي را ياد مي آورم
که فقط مي دويد
مي دويد
مي دويد
و مي افتاد

از کندن زخم ها حال مي کرد

گاهي روي خاک
گاهي روي آسفالت
گاهي با دوچرخه
گاهي با دمپايي...

..!

اما الان ديگر سر زانو هايم زخم نيست

!!

زخم هاي زانو خوب مي شوند
اما زانو هاي غم هرگز

پاشو بازم زمين بخور!!!

 

 

دلنوشته توسط ®گلنوش

 

بعضي از آدمها خوبند ، آنقدر خوب که معناي حقيقي هيچ بودن را درک کرده اند و هميشه گفته اند «تا خاک نشوي به هيچ کجا نخواهي رسيد»


بعضي از آدمها خوبند ، آنقدر خوب که هر لحظه و هر ساعت مشتاق لقاي الهي هستند و با آغوشي باز از مرگ استقبال مي کنند و مي گويند : « مرگ اگر مرد است گو سوي من آي .. تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ »

بعضي از آدمها خوبند ، آنقدر خوب که سبک بار از اين دنياي فاني مي روند..

 


 

 

 

زندگي طرح يک روياست به ناکجا..

ــ

دخترک قصد رفتن به دل جنگل تاريک کرد . ابتداي راه سرسبزي بوته ها و عطر چمن ها راه را برايش آسان جلوه نمود . دخترک هم نواي باد شد و دل به راه سپرد ..

حيوانات بازيگوش در ابتداي راه هم مسيرش شدند و نشاط مضاعفي به سفرش بخشيدند . سنجاب کوچولوهايي که با شيطنت پا به پاي دخترک ميدويدند ، خرگوشهاي چابکي که بعد از هر جست و خيز ، پشت بوته ها پنهان ميشدند ... همه و همه به دخترک لبخند ميزدند ..

ــ

ميانه ی راه ، درختان سر به فلک کشيده سايه ی خود را بر فرش جنگل گسترده بودند و دل دخترک از اين همه تاريکي فشرده ميشد ... هرچه دختر بيشتر پيش ميرفت ، حيوانات با جثه ی بزرگتر و خوي درنده تر بر او ظاهر ميشدند ..

نه پناهي ، نه مقصد مشخصي ، نه راهنماي زبردستي ... تک و تنها ميان حجم انبوه سايه ها ...

 

 

دلنوشته توسط ®گلنوش